داود بن علينقى وزير وظايف
230
سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )
عيال جناب خادم باشى كه از همراهان است ، برخاسته و رفت ، حقير خيال كردم براى قضاى حاجت مىرود ، با اينكه پشت بام خيلى وسيع بود ، اقلًا بيست ذرع عرض داشت ، رفته و از كنار ديوار به آن ارتفاع ، به پشت ديوار « رباط » افتاده است ، بعد از مدتى « ميرزا اسداللَّه خان » خبر داد ، وقتى كه رفتم ، ديدم لباسها غرق خون و شعور هم ندارد و ناله مىكند ، قدرى كه گذشت شعورش خوب شد ، گوشه چشم او به سنگى خورده و دريده است . ديگر هم لب او زير دندان آمده و زخم شده است ، در سر غير از اين دو عيبى ديگر ندارد ، اما پاى او ورم كرده معلوم نيست چه شده . معلوم مىشد ، خواب بوده و تا بيدارش كردهاند ، خيال كرده هنگام حركت است ، رفته است و از دم بام [ با ] پاهاى چپ به زمين رسيده است ، كف پا صدمه خورده و ران خيلى درد مىكند . به هر قسم بود ، به صد هزار زحمت او را در كجاوه خوابانيده آرام آرام آورديم به « خانقين » . ورود به خانقين يك ساعت به ظهر مانده وارد « خانقين » شديم . « خانقين » شهرچهاى است . همه چيز در او هست . بازار معتبرى دارد ، فورى جراحى خواستم و شكستهبندى . جراحى چندانى لازم نداشت ، ضعيفهء شكستهبند ، مادر « عبدالستار افندى » رئيس قرنطينه « 1 » ، زن محترمى بود . به آمدن كاروان سرا راضى نمىشد . هرطور بود او را راضى كرده آورديم ، اسباب شكسته بندى حاضر كرده ، پاى او را بست ، ولى از قرار معلوم ، خيلى بحمداللَّه صدمه نخورده است . گفتم : او را بگذارم ؟ گفت : لازم نيست ، ببريد ، عيب ندارد . تا روز ديگر صبح ماند . آثار ورم و درد هم كمتر شده بود ، « ميرزا احمد خان » كارگذار آنجا ديدن آمد ، آدم بدى نبود . از طرف گمرك هم آمدند ، دو تومان انعام دادم ، متعرض نشده رفتند ، صبح روز ديگر هم حركت كرده آمديم به « قصر » ، طرف عصر دو سه نفر مامور گمرك آمدند جهت تفحص اسباب حقير .
--> ( 1 ) - ايستگاه بهداشتى .